تبليغاتX
دریای آسمانی
دریای آسمانی
خاطرات بعضی وقتای دیوونه کوچمولو

کلاس گرافیک / استاد افروز    88.8.10

کمی دیر است ، اما   امیدوارم !

دیروز را با موفقیت به اتمام رسانیدم !!

امروز به افکاری می اندیشم که دیرزمانی در سر داشتم ،  از جمله  "زبان ژاپنی" !!

کلاس ِ خود را تعطیل اعلام نمودم و اکنون در کلاس دیگری که ترم پیش درسش را پاس کرده ام حضور دارم ،  گویی خوشحالم !

راستش این روزها زیاد فرصت فکر کردن به گدشته را ندارم ، حتی یک ساعت قبل را !

چرایش را هنوز نمیدانم !

فکر نمی کنم آنقدرها سرم شلوغ باشد ، اما زمان ...    سرعتی مضاعف دارد ؛

زیاد پیش می آید که ازش عقب بیوفتم  ، اما تمام سعی ام این است که اگر جلو نیستم ، حداقل همراهش باشم !!

می خواهم دلم تنگ باشد و هست  - می دانم که است -   اما انگار نه انگار ...

[ در ضمن از آن دسته آدم هایی (؟!) هستم که تا کسی را نبینم نمی فهمم که چقدر دل تنگش بوده ام ،مگر چیزی به یادم آوردش ! در غیر اینصورت خیر !!! ]

این روزها موارد زیادی تو را به یادم می آورد !!!    اما ...

روزگاری داشتیم و بگذشت ...

احساس می کنم تشکراتی را بهت بدهکارم ..

بابت لبخند ها و قهقهه هایی که برایم ساختی ...

بابت لحظه ها و ساعت هایی که با من ماندی ...

بابت خوب بودن هایت با من ...

و خیلی چیزهای دیگر !!

شمارش َش سخت است   ، کار من نیست ...   ولی متشکرم !

کاش باز هم بودی

خنده هایم را با تو دوست تر میدارم !   برای تو !!

هوووم ...

 

استاد بد می نگرد مرا !

گویی دیگر بس است !!

 


+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 | ساعت6:16 بعد از ظهر | توسط ساحل |


بدون معطلی برویم سر اصل مطلب :

به دلایلی سفر از پنجشنبه به جمعه تغییر زمان یافت !

غروب پنجشنبه :

مادر : چه خبر ؟ چی کار می کنید ؟!

اینجانب : هیچی ، از بیرون میایم ، رفته بودیم خرید واسه فردا که بریم ماهان !

شُـکّه شدن و جا خوردن ِ مادر از پشت تلفن کاملا مشخص بود !

البته خداییش نمیخواستم اینجوری بهش بگویم ، اما شد ؛   یعنی یهویی شد !!!

بعد که گفتند باید با سرپرست خوابگاه تماس بگیرند و رضایت نامه شفاهی بدهند بهتر گفتم به مادر !

پنج نفر بودیم ، ساعت ۸:۲۲ حرکت و ۸:۴۹ رسیدیم !

واو ... چه خُنـَـکای لذیذی !!!

وای نه در بسته است ، حالا ما یک روز خواستیم بیاییم ها ،

هه ،  ساعت ورود 9 صبح است ، کمی همان اطراف که همچین هم بَدک نبود ، گشتی زدیم و عکس گرفتیم  ،

تا بلاخره بلیط ورودی و   وارد شدیم !

اوه ، چه زیباست !!!  

خودتان ببینید !

 1

2

M E

ME

5

6

7

9

9

10

عکس ها خود گویای شرح حال َند ، هر چند کم َند !

و البته بسی خوش گذشت ، فراوان ِ فراوان !!

 

تازه ، کلی هم " اوووو " بازی کردیم و  تـــــــــــــــابلو !!! !!!

و همینطور  " پ پ پینوکیو " !!!

 

در آخر هم گیر داده بودیم به این توریست ها و مراسم عکس اندازی برپا کردیم ، دوسویه ؛ که مپرس !!

ما به خودمان میخندیدیم و آنها هم به ما !!!

من زودتر عکسشان را منتشر کردم ؛ ها ها ها !!!

فرانسوی هم بودند ، محض ِ اطلاع !!

 

 

آمار عکس هایمان هم 4 تا مانده تا به 200 برسد !

 

یک سوژه :

یک نفر از یکی از گروه های جنس نر  ِ کنارمان توانست تا پایان حضور ما در آن اطراف یک نفر از یک گروه از جنس ماده را به تور بیاندازد و مُخ ِ داشته یا نداشته اش را بزند که در ادامه مشغول تلیت کردن َش شد !!!

ها ها ها !!!   سوژه ای شده بودند برایمان !

 

 

خلاصه که :

  خیــــلی خوش گذشت ...

    خیــــــــــــلی خوب بودی ...

      خیـــــــــــــــــــــــلی چاکریم ...


+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 | ساعت11:16 قبل از ظهر | توسط ساحل |


این بار ذهنم درگیر پفک شده است ،

یادم می آید سالهایی دور ، دوران کودکی ، توپوق نمکی میخوردیم و کیف می کردیم فراوان !!

و چه لذتی داشت طمع توپوق و البته کودکی !

سالیانی ست که دیگر اثری از آن توپوق های خوشمزه نیست ،

شاید هم دیگر اثری از طبع ِ توپوق پسند ِ ما نیست !!

کمی بیشتر که می اندیشم می بینم تقریباً از زمانی که به سرکه نمکی چی توز علاقمند شدم اثرات توپوق هم ناپدید شد !

یا شاید هم بدلیل بی جنبه شدن و وضع و حال و روز  ِ معده نسبتاً عزیزمان است که حتی به آب ِ لوله کشی اینجا  ( اصلاً هم منظورم خانه مان نیست! ) حساسیت نشان می دهد !

چند روز پیش لیوانی آب تعارف شدیم و ما هم خوشحال که آقای مراد طلبیدتمان نوش جان کردیم و چشمتان روز بد نبیند  ...  !!!

گویی چیزی حدود ۳ ماه تنبلی داشتیم و بدنمان آمادگی کلاس های یکسره صبح تا شب را ندارد و واکنش شدید نشان می دهد ، آنچنان که از حدود ساعت ۲۳ ما را به زیر  ِ پتو می کشاند !

و عجب خوش مکانی ست !!!       جای هیچکس هم خالی نیست !

داشتم در مورد توپوق می گفتم ؛ نه پفک !

خیلی وقت است که نخورده ام ،

وقتی میخورم ، معده نسبتاً عزیزم آلارم می دهد !

پفک خوردن هایم کم شده است ،

گاهی ، مثلاً سالی یکی دوبار ، هوس می کنم بدجور !

در نتیجه دل به دریا می زنم  و چی توز َش را میخورم !

هووم ، بد نیست !

 

راستی اینجانب اکنون در شهر دانشگاهی خود به سر می برم !

مثل تازه واردها بدون دانستن اسامی حرف می زنم  ؛

حتی در مورد برخی از هم خوابگاهی ها !

 

انگاری خیلی حرف زدم، عیب ندارد !

ولی شما تا تهَ ش را بخوانیدها ! هه !

 

خصوصی نوشت :

آن ترکه که گفتم بد میخندد ، نه بیچاره همچین هم بد نمی خندد !

به تازگی متوجه شدم وقتی می خندد سیاه چاله ای رو لُپش شکل می گیرد ، البته فقط یک طرفش را دیدم !

ولی هیچ وقت فکر نکن چاله اش به اندازه چاله هایم زیبا و با مزه اند !  ها ها !!!


+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 | ساعت9:19 قبل از ظهر | توسط ساحل |


این روزها بیخود و بی جهت سرم شلوغ است !

یا شاید هم تنها یک وانمود است !

مهمانی های خانوادگی و صحبت ها و بحث ها و خنده !

ثبت نام قبول شدگان دانشگاه های مختلف  ،

دختر عمه ها و دختر عمو و پسر دایی و داداش !

هر کدام به نوع خود داستان ها داشت و  خنده !!!

بعد از یک سال پی نگیری ، قبول شدن ، شـُکه شدن و  خنده !!

اندک اندک لوازمی را در گوشه ای از اتاق روی هم تلنبار کردن و آماده شدن برای رفتن !

IcePack خوردن ها و نمایشگاه رفتن ها  !

مسافرتی کوتاه و غیر منتظره ،

که پیامدش روشدن دل تنگی هایم بود و بس !

از خانه بیرون رفتن ها و خریدات و خنده !

پاچه گیری و شام دادن و در رفتن و خنده !

پایان و خنده !


+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 | ساعت5:48 بعد از ظهر | توسط ساحل |


Rain

باران

شـَر شـَر

بزرگ بزرگ

زیاد زیاد

زیبا زیبا

خورشید  و نور

آفتاب  نمایان

چه زیبا ؛

دلم باز شد !!

 

( تاریخ پست ویرایش شده است !!! )


+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388 | ساعت1:13 قبل از ظهر | توسط ساحل |